Zia Nabavi
 
اندیشیدن در زندان، تجربه تسلی‌بخش انسان
ضیا نبوی
سید ضیاء نبوی در یادداشتی از زندان، از دغدغه های خود پس از مطالعه کتاب «دنیای سوفی» نوشته و تجربه خود از مطالعه کتاب فلسفی در زندان را با همه مفاهیم انسانی پی آمد آن، روی کاغذ آورده است.

به گزارش کلمه، این دانشجوی محروم از تحصیل که به همراه تعداد دیگری از دانشجویان ستاره دار عامل رسوایی دروغ احمدی نژاد در مناظره های انتخاباتی شده بود که به مهدی کروبی گفت “دانشجوی ستاره دار نداریم”، پاسخش را با ۱۰ سال حبس در تبعید، آن هم در زندان بسیار نامناسب “کارون” اهواز دریافت کرد.

وی که نامه ها، دلنوشته ها و مقالاتش نشان از روح بزرگ، بینش عمیق، میل زیاد به زندگی، آزاد منشی و از همه مهم تر کذب بودن اتهام او مبنی بر ارتباط با سازمان مجاهدین خلق دارد، در آخرین نوشته اش به کتاب “دنیای سوفی” نوشته یوستین گوردر پرداخته؛ کتابی که خوانندگان زیادی در ایران داشته و دارد.

این کتاب در زمینه ای داستانی، مفاهیم متعددی از فلسفه و اندیشه های عمیق ذهنی را به نحوی جذاب بیان کرده است و طبیعی است که برای ضیا نبوی که بنا بر شناخت دوستان نزدیکش، پیوند ذهنی عمیقی با فلسفه و انضمامی کردن مفاهیم آن دارد، این کتاب می تواند بسیار دلچسب باشد.

 
متن کامل دست نوشته ضیا نبوی:
 
دنیای سوفی و حس و حال فلسفه …
 
همین که کسی حیرت کند که روز به شب می آید همین بس باشد “فرانچسکو پترارک”
 
۱- از معدود لحظاتی که انسان می تونه در زندان بودن را به آزادی ترجیح بده زمانی که کتاب خیلی خوبی می خونه و یا با ایده تامل برانگیزی مواجه می شه… در چنین وضعیتی آدم از اینکه بواسطه ی زندانی بودن مسوولیتی متوجهش نیست و هیچ امکان دیگری برای زندگی کردن و ارتباط داشتن نداره خوشحال میشه، چون می تونه تمام توجه و تمرکزش رو با خیال راحت و وجدان آسوده صرف فکر کردن به موضوع مورد نظرش بکند و افکار و تصوراتش رو به هم ببافه و شاید هم چیزی بنویسه…اینطور وقت ها زندانی می دونه که صاحب زمانی نامتناهی برای فکر کردنه و می تونه هر چقدر که دلش می خواد در استفاده از این امکان اسراف بکنه! صبح، ظهر، عصر، شب و تقریبا تمامی شبانه روز دربست در اختیار زندانیه و اون مجبور نیست که برای فکر کردن یا نوشتن از حق و حقوق قسمت های دیگه ی زندگی اش چیزی کسر کنه!! این خوشی های استثنایی در زندان البته کمی هم حس شرمندگی در آدم ایجاد می کنه، آخه زندانی احساس می کنه لحظاتی از حبسش رو با رضایت خودش درون زندانه و به اراده خودش از آزادی فرار می کنه و خب چنین حسی البته که شرم آوره!!..
 
۲- بالاخره کتاب “دنیای سوفی” رو خوندم. چند روز پیش و چند سال پس از اینکه توصیه خوندن این کتاب از طرف دوستان و اطرافیان به من شده بود…راستش الان خودم خیلی مشتاقم که سفارش خوندن این کتاب رو به دیگران بکنم اما خب وقتی به یاد واکنش خودم در برابر توصیه دیگران می افتم، از این کار خجالت می کشم؛ آخه در طی اینهمه سالی که این کتاب دم دستم بود من از خوندنش سرباز می زدم، تصورم این بود که این کتاب یک آشنایی مقدماتی و پیش پا افتاده با فلسفه است و از اونجا که چندین بار کتاب تجدید چاپ شده بود و خواننده زیاد داشت، پیش خودم قضاوت کردم که کتابی سطحیه و چیز عمیقی توش نیست! من واقعا نمی دونم که این پیشداوری نخبه باورانه از کجا توی ذهن من و امثال من افتاده که فکر می کنیم نظر و عقیده ی عمومی رو نباید جدی گرفت! یادمه در یکی از جلسات بازجویی، بازجو ازم پرسید:”ضیا فکر می کنی جزو نخبه ها هستی یا عوام؟” من هم اگرچه می دونستم جواب دومی بیشتر به صلاحمه اما در کمال خودشیفتگی گفتم :”نخبه ها!!” بازجوم در جواب من جمله نغزی گفت که هنوز هم توی گوشمه و اون اینکه “خاک بر سر مملکتی که نخبه هاش امثال تو باشند!” راستش بعضی وقتها پیش خودم فکر می کنم می بینم که این بازجوی ما هم همچین بیراه نمی گفت!!
 
۳- وقتی کار خوندن کتاب رو تموم کردم، بزرگترین اشتیاق و علاقه ام آشنا شدن و ارتباط داشتن با نویسنده کتاب بود. شخصی که به نظرم خارق العاده می رسید. برای آدمی که سر و کارش با نوشتن و خوندن زیاده، کم کم از رهگذر این تجربیات مکرر نوعی ورزیدگی و مهارت در امر خوندن پیدا میشه. یعنی فرد دیگه اون حس افسون شدگی ابتدایی رو نسبت به نوشته ها از دست می ده و دیگه توی متن غرق نمیشه بلکه یاد می گیره که چطور ذهن نویسنده رو بخونه و دنیای ذهنی اش رو درک کنه و حدس بزنه که نویسنده موقع نوشتن در چه حس و حالیه و دقیقا داره چه کاری انجام میده!! در واقع کم کم خواننده یاد می گیره هر اثری رو به عنوان دریچه ایی برای راه بردن به دنیای درونی نویسنده اش در نظر بگیره و پشت هر اثری، تصویری از نویسنده اش بسازه و درکش کنه!.. راستش من از اون نویسنده ایی که احساس کردم پشت کتاب “دنیای سوفی” قرار داره به طرز وحشتناکی خوشم اومد! هنوز ده، پونزده صفحه بیشتر از خوندن کتاب نگذشته بود که برگشتم و به عکس یوستین گردر که در ابتدای کتاب اومده بود خیره شدم. می خواستم اون حس حیرت زدگی عجیب و عمق غریبی که توی همون صفحات اول کتاب مشهود بود رو در نگاه نویسنده اش پیدا کنم و انصافا که چه عکس عجیبی بود!؟ من نمی دونم نگاه این مرد اینقدر عمیق و ژرف بود یا اینکه من سعی می کردم این طور ببینمش!؟ به هرحال تصویری که در نهایت از نویسنده کتاب برای من ساخته شده انسان بسیار خاصی بود؛ فردی که سرشار از احساس شگفتی و حیرتمندی نسبت به خودش و اطرافش بود، خیلی قشنگ و با لذت تمام فکر می کرد و از هر امر روزمره ایی سوژه ای برای فلسفیدن می ساخت، دغدغه ی صلح و عدم خشونت داشت و فلسفه رو هم واجد اون شان و اعتباری می دونست که در این مسیر به کار بیاد، به طرز عجیبی هوشیار بود و انگار اصلا قصد نداشت هوشیاری خودش را با چیزی عوض کند، فلسفه رو نه در معنای دانش خشک و جدی بلکه به مثابه فعالیت ذهنی طراوت بخشی می دونست که ذهن و نگاه انسان رو تازه نگه می دارد….راستش اخر کتاب من از خودم می پرسیدم که ایا نویسنده ی کتاب فکر می کنه که یک انسانه؟!
 
۴- دنیای سوفی اگرچه در قالب یک رمان نوشته شده بود اما خب معلوم بود که قصد نویسنده اش رمان نوشتن نیست و در ضمن اگرچه کتاب به عنوان چکیده ایی از تاریخ فلسفه به مخاطب معرفی شده بود ولی نقطه قوتش این هم نبود. اونچه که این کتاب رو حداقل از نگاه من خاص می کند، ایده ی ساختاری کتاب و بعضی دیالوگهای نامعقول اون بود که نشان از نگاه متفاوت و شخصی نویسنده به فلسفه داشت. ایده ی محوری کتاب این بود که دختر نوجوانی از خلال یکسری پرسشهای و گفت و گوهای فلسفی به ناگهان متوجه میشه که دنیایی که درون اون هست واقعی نیست و دنیای خیالات و تصورات نویسنده ایه که می خواد کتابی فلسفی به دخترش هدیه بده و همین آگاهی و هوشیاری ناشی از اون، جاودانه اش می کند! .. دیالوگ های کتاب رو اما باید از توی کتاب خوند ولی چندتایی از جملاتی که به نظرم جالبتر می اومد رو درادامه می نویسم:
 
A: تنها چیزی که نیاز داریم تا فیلسوف خوبی شویم قوه ی شگفتی است…
 
B:فیلسوفان و کودکان وجه مشترک مهمی دارند. می شود گفت فیلسوف همچون کودک سراسر عمر حساس باقی می ماند.
 
C: شاید هم بهتر باشد کل جهان کائنات را به آن خرگوش سفید (شعبده بازی) تشبیه کنیم. ما که در اینجا به سر می بریم شپشک های ریزی در لابه لای موهای آن خرگوش به حساب می اییم . تنها فیلسوفان سعی دارند از این موها بالا بروند و مستقیم در چشم های شعبده باز بنگرند…
 
D: {سوفی}: تو اینقدر به جهان عادت کرده ایی که دیگر هیچ چیز برایت عجیب نیست. {مادر} : این چرندها چیست می گویی؟!
 
E: چه ناگوار است که انسان روز پیش از پانزده سالگی اش بفهمد که زندگی رویایی بیش نیست.
 
F: از دو حالت خارج نیست یا ما در جهانی شگفت آسا در میان یکی از صدها و صدها میلیارد کهکشان به سر می بریم یا آنکه تکانه ایی الکترو مغناطیسی از ذهن یک سرگردیم. حالا تو داری جوش نمراتت را می زنی، خجالت نمی کشی دختر!
 
G: وقتی پی بردی تصوری رویایی در ضمیر خواب آلود فرد دیگری هستی بهترین کار به عقیده ی من خاموشی است. اما من سخنانم را با توصیه ایی به پایان می برم. اینکه شما هم برای دوره ایی کوتاه تاریخ فلسفه بخوانید
 
M: کافی است سنگی از روی زمین برداری و به آن نگاه کنی. هستی اگر هم فقط مشتمل بر این سنگ کوچک بود باز قابل درک نبود!! ..
 
۵- انسانی که دچار پرسش های فلسفی میشه و تصمیم میگیره که برای اونها دنبال پاسخ قانع کننده ایی بگرده. احتمالا در ابتدا نمی دونه که داره چه ریسک بزرگی با زندگی اش می کنه! آخر هر پرسش فلسفی مثل بمبی می مونه که قسمتی از واقعیت رو در ذهن انسان تخریب می کنه و استمرار این پرسشگری انسان رو به وضعیتی ذهنی می رسونه که هیچ رنگی از واقعیت در اون وجود نداره و هیچ جای سخت و استواری برای ایستادن در اون پیدا نمیشه! شک و تردید متوالی باعث میشه که فرد نقاط اتصال و پیوند نگاهش رو با دیگران از دست بده و احساس کنه که در دنیایی کاملا متفاوت و ناشناخته ایی به سر می بره و ندونه که در چنین دنیایی چطور باید به زندگی اش سامان بده! نوعی احساس تنهایی عجیب و اضطراب مهیب در چنین شرایطی است که مدام انسان رو در برابر یک تصمیم حیاتی قرار می ده و اون اینکه آیا به این ریسک خطرناک و شک و تردید مداوم ادامه بده یا اینکه دوباره با دیگران همراه شه و در دنیای امن و واقعیت با دیگران ادغام بشه!؟ اینکه آیا همچنان سوال هایش رو جدی بگیره و وفادارانه بر سر اونها بایسته یا اینکن پاسخ های حاضر و آماده ی دیگران رو دربست بپذیره و خودش رو خلاص کنه!؟ البته احتمالا همه کسانی که دچار چنین وضعیتی می شن به خوبی می دونن که نباید به خودشون دروغ بگن و پرسشهاشون رو فراموش کنند اما خب مشکل اینجاست که تنهایی مواجه شدن با این سوال ها خیلی سخته!حقیقت این که اکثر افرادی که دچار چنین وضعیتی میشن تا فرسنگ ها اطراف خودشون کسی رو ندارند که وضعیت اونها رو بفهمه و انگیزه ایی برای ادامه ی راهشون باشه!… در چنین موقعیت احتمالا بزرگترین شانس فرد اینه که کتاب خوبی به پستش بخوره! کتابی که نویسنده اش بیش تر چنین وضعیت تشویش برانگیزی رو تجربه کرده باشه و تجربه ها و اندیشه هاش تسلی بخش انسان قرار بگیره و انگیزه واحدی برای ادامه دادن راه باشه…فکر می کنم در این مورد خاص کتاب “دنیای سوفی” یکی از بهترین نمونه هاست. یک دفاعیه ی تمام عیار از زیستن توامان با هوشیاری، فلسفیدن و فکر کردن که سرتاسر جمود فلسفی انسان را ارضاء می کند! این کتاب به هر تازه فیلسوفی انگیزه می ده که تناقض های دنیای خودش رو جدی بگیره و پرسش های خودش رو به عنوان سندهای رهایی بفهمه! اینکه از مواجه شدن با خلاء عجیبی که درون هستی و زندگی به چشم می خوره فرار نکنه و نترسه و از اینکه در این مواجهه چه بلایی سرش می آد!
 
“دنیای سوفی” برای یک دچار شده ی فلسفه کتابی سراسر امید بخشه. صدای شاداب و پرطنین یوستین گوردر در پایان کتاب و قسمت های انتهایی اون، نوید های بسیاری رو به انسان می ده که ته این ماجرای عجیب و غریب و بعد از اینهمه خرابی و ویرانی اتحمال نجاتی هم در کار هست!!..
 
۶- احساس شخصی ام اینه که نه فلسفه تنها بین من و دیگران شکاف ایجاد کرده (البته در یک روایت!) بلکه بین من و خودم هم فاصله انداخته! یعنی اون قسمت از وجودم که متعلق و مربوط به فلسفه است نوعی حس فاصله ی عجیب و غریب با دیگر قسمت های وجود داره و یک جورهایی میشه گفت من فلسفی ام مطمئنه که از یک جنس دیگه است! مثلا وقتی می خوام از فکر و خیال فلسفی بیرون بیام و وارد زندگی و بازیهای اون بشم حس می کنم که یکسری تغییرات بنیادی این وسط رخ می ده و من از یک دنیا وارد دنیایی کاملا متفاوت دیگر میشم! اگه بخوام دقیق تر حرف بزنم باید بگم که من فلسفه ام حس هوشیاری فردی رو داره که می دونه در حال خواب دیدنه و دنیای اطرافش واقعی نیست! اون حس می کنه روی لبه ی مرز این دنیا و دنیای ناشناخته ی دیگری قرار گرفته و هر لحظه ممکنه با بیدار شدن از این مرز عبور کند. مرزی که حد جغرافیایی نیست، بلکه انعکاس حد و حدودیه که بر فهم و احساس انسان عارض شده! شاید به همین دلیله که در موقع خوندن کتاب وقتی به جایی رسیدم که سوفی فهمید موجودی خیالی در ذهن نویسنده است، حس کردم رعد و برق به من زده! آخه این تصور خیلی وقته که با من هست و شنیدنش با این زیبایی از زبان دیگری خیلی برام غافلگیر کننده بود! می دونم که این تصور به نظر خیلی احمقانه می آد اما واقعا یکی از قابل دفاع ترین توضیحاتیه که میشه برای وجود داشتن خودمون پیدا کنیم! البته الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم که حداقل همیشه اینقدر مریض نبودم و چنین موهومات قوی در سرم نبود!
 
یادمه دوازده سال پیش که تازه چیزی از جنس فلسفه درونم متولد شده بود، من فلسفی ام طفل نوپا و مضطربی بود که خیلی احساس تنهایی می کرد و به شدت دنبال حقیقت و یقین بود. اما الان بیشتر شبیه غول متحیری شده که احساس رویین تنی داره و کارش هم تماشا کردن دنیاست! الان وقتی وارد زندگی روزمره می شم حس می کنم من فلسفی ام یک جایی در ارتفاع زیاد بالای سرم نشسته و لم داده و من و زندگی و بازیهام رو تماشا می کنه. اون معمولا توی مسائل و امورات مربوط به زندگی دخالت مستقیم نمی کنه ولی همین حضور صامت و نگاه عاقل اندر سفیه اش باعث میشه که نتونم هیچ وقت به طور کامل جدی باشم!!..
 
۷- وقتی درحال نوشتن این مطلب بودم، مدام عقل و عرف و ادب از درونم فریاد می کشیدند که “ننویس!! این پرت و پلاها رو ننویس!!” اما سر اخر نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و نوشتم! کم کم دارم به این نتیجه میرسم که زندان اثر خودش رو روی ذهنم گذاشته و اون اتفاقی که نمی بایست بیفته افتاده! البته این نوشته ها اگر به هیچ دردی نخوره حداقل این فایده رو داره که میشه به عنوان مدرک در کمیسیون پزشکی مطرح بشه و تبدیل به سندهای خلاصی ام از زندان بشه.
 
خرداد ۹۱
ضیاء نبوی
زندان کارون اهواز

 

چاپ ایمیل

تماس با البرزنیوز

payam

لطفن برای فرستادن پیام، پیشنهاد و نظر خود برای البرز نیوز از این بخش استفاده نمایید.

ارسال به شبکه های اجتماعی

FacebookMySpaceTwitterDiggDeliciousStumbleuponGoogle BookmarksRedditNewsvineTechnoratiLinkedinRSS FeedPinterest
Pin It