khavaran2
 
تقدیم به خون خفتگان خاوران
تقدیم به مادران و همسران وخواهران
با درود بر استاد بزرگوار آقای علی اشرف درویشیان، که دل نوشته اش برایم الهام بخش بود تا به  خود اجازه دهم و انشایی برای دشت خاوران بنویسم.
من خواب دیدم، خواب آن دشت بزرگ، خواب شقایق هایی که باد پرپرشان نتواند کرد. خواب لاله هایی که واژگون نمی شوند و خواب مردانی که تصویرشان در قاب پیر نمی شود. خواب نرگس هایی که با موی سپید و قامت خمیده نگران شقایق ها هستند.
خواب دیدم وارد دشتی شدم پر از لاله و شقایق، انگار بهار است. می دانم چند روزی به پاییز مانده است، ولی درخوابم، زمان را گم کرده ام بین بهار و پاییز. این گلستان می گوید بهار است، ولی من قبل ازخوابم می دانم زمین به زودی میزبان بادهای پاییزی است.
در این دشت، در این تکه زمین، همه چیز متفاوت است. دیوارهای فرو ریخته، ولی قفل بزرگی بر دربش. گلدان های شکسته، ولی گل ها ی شاداب. مردانی جوان با لبخندی برلب، نشسته در قاب عکس های بجا مانده.
به دور خود می چرخم. بانویی با موی سفید و لباس سپید وارد می شود. با لبخندی بر لب پای هر عکسی می ایستد و دستی به رویش می کشد، انگار همه را می شناسد. همه فرزندان اویند. چند بانوی سفیدپوش دیگر با موهای سفید شده از غم هجران وارد می شوند و هر کدام قاب عکسی را به سینه می فشارند.
عکس های مانده در قاب، به روی بانوان می خندند، شاد از این دیدار و به عکس ها نگاه می کنم. یکی از قاب ها توجه ام را جلب می کند که 5 نفر را در خود جا داده است، می شناسم شان، من آنها را دیده ام، این چهره ها برایم آشنایند، بانوها با آرامش قدم می زنند، چرا مثل من نیستند؟ شاید من زمان را گم کرده ام.
به بانوان سلام می کنم، لبخند می زنند و با عکس ها حرف می زنند. پس چرا با من حرفی نزدند، من دیدم حرف زدند، لب های شان تکان می خورد. بانویی عکس سه پسرش را در دست گرفته بود، می گفت علی من رو سال 60 کشتند و دو پسر دیگرم محمدصادق و جعفر را هم در سال 67 کشتند و سرگردان این طرف و آن طرف می رفت، یادم آمد مادر ریاحی بود.
دیگری اسم بیژن را به زبان می آورد، من این اسم را بارها شنیده ام. بانو عکسی از کیف بیرون می آورد، عکس های ایستاده در خاوران با دیدن آن عکس شادتر می شوند. او هم در سال هایی دور به دست دیکتاتور زمان خود در جایی دیگر به خون خفته. پس بانو مادر بیژن است که برای همراهی آمده، این بار به چشم آشنایی به او سلام می کنم. سرم را بر می گردانم، بانوی دیگر شعری لری را زمزمه می کند و عکس پسرش را در دست گرفته، او را نیز شناختم، مادر معینی بود. 
و می گویم من در زمان گم شده ام، این دشت کجاست، ما در چه فصلی هستیم، و این جوانان لبخند بر لب، این گلدان های شکسته و این شقایق هایی که از باد نمی هراسند. بانو و بانوهای دیگر نگاهم می کنند.
یکی از بانوان می گوید: در دیار شما چند روزی به پاییز مانده است، ولی این دشت همیشه بهار است، حتی اگر گلدان هایش را بشکنند، گل هایش شاداب می ماند و باد قادر نیست شقایق هایش را پرپر کند و الاله هایش همیشه سر افرازند و واژگون نمی شوند.
این مردان و زنان همیشه جوان خواهند ماند و در تمام طول تاریخ آنها ستارگانی هستند که حتی در دل شب های سرد و سنگین زمستان هم در آسمان سوسو می زنند.
زیر لب می گویم خاوران، بله این دشت زیبا خاواران است، همان تکه زمینی که مردان جوانی را با هزاران آرزو در خود جا داده است، همان مردانی که به خاطر شرم آن پدری که نان در سفره اش نبود و سفره اش خالی بود، فریاد زدند و فریاد جوانان اش را با طنابی بر گلو یا گلوله ای بر سینه اش پاسخ دادند.
بله آنها هنوز جوانند و من این دشت را می شناسم، خاواران است و این روزها شهریور است و سالگردشان و بانوها برای گرامی داشت این روزها به دیدارشان آمدند و استاد نوشت آنها هنوز جوانند.
 
یکی از مادران پارک لاله 
شهریور 92
 
 
 
 
 
 
 

چاپ ایمیل

تماس با البرزنیوز

payam

لطفن برای فرستادن پیام، پیشنهاد و نظر خود برای البرز نیوز از این بخش استفاده نمایید.

ارسال به شبکه های اجتماعی

FacebookMySpaceTwitterDiggDeliciousStumbleuponGoogle BookmarksRedditNewsvineTechnoratiLinkedinRSS FeedPinterest
Pin It