Parvaneh Milani
 
گفت و گو با خانم پروانه میلانی، شاعر و از خانواده های جان باختگان دهه شصت
گفت و گوی سایت مادران پارک لاله با آسیب دیدگان خشونت های دولتی در جمهوری اسلامی ایران برای کمک به کشف حقیقت، هموار کردن مسیر دادخواهی و برقراری عدالت
گفت و گو با خانم پروانه میلانی، شاعر و از خانواده های جان باختگان دهه شصت که برادرشان رحیم در زمان شاه زندانی بود و آزاد شد و در مهر سال 1360 بازداشت و پس از یک ماه شکنجه اعدام و در خاوران مدفون شد.  
از شما تقاضا داریم به پرسش های زیر پاسخ دهید.
1- اگر امکان دارد خودتان را معرفی کنید و کمی از خودتان و شرایط زندگی خود و خانواده بگویید.
ج- من فاطمه (پروانه) میلانی، تحصیلات ام دیپلم و دارای یک خانواده چهار نفره، شامل خودم، شوهرم و دو فرزند دختر هستم که متاسفانه پس از کشته شدن برادرم در دهه 60، دختران ام به علت داشتن یک دایی به قول آنها ضد انقلاب از کار اخراج شدند و جلای وطن کرده و به کشور کانادا پناهنده شدند. خودم علی رغم اینکه دیپلم دارم، با خودآموزی توانستم زبان انگلیسی را بیاموزم و دو کتاب روانشناسی به نام­های " رویاها و رشد شخصیت" و" روانشناسی تخیل" را ترجمه کنم. ضمنا عضو کوچکی از کانون نویسندگان ایران نیز هستم.
زمانی که بر سر مزار برادرم در خاوران حضور می یافتم، وقتی به کشتار دسته جمعی باقی مانده گروه ها برخوردم، احساس کردم از این همه خانواده های داغدار، هیچ کس وجود ندارد که از آنها دلجویی و استمالت کند که چنین فرزندان تحصیل کرده و رشیدی به جامعه تحویل داده اند و متاسفانه با قهر حاکمیت به خاک و خون غلطیده اند، تصمیم گرفتم با طبع شعری که در خود سراغ داشتم و با سرودن اشعاری دلجویانه و حماسی، زخم آنها را التیام بخشم و به این ترتیب من شاعر و مدیجه سرای این خانواده ها شدم. من در یک خانواده 5 نفره به دنیا آمدم که شامل پدر، مادر، خواهرم، برادرم و خودم بود. هنگامی که برادرم رحیم میلانی را کشتند، بر اثر ضربه هولناکی که بر همه ما به ویژه مادرم وارد آمد، ایشان پس از چندی دچار دو بیماری صعب العلاج آرترید روماتویید و پارکینسون شد. من و خواهرم به کمک یکدیکر مادر را مدت­ها در منزل خود نگهداری می­کردیم تا اینکه  مادر دچار زخم بستر شد و کنترل ادرار و مدفوع خود را از دست داد و به علت کمبود درآمد و نبود امکانات مناسب خانواده برای نگهداری ایشان در منزل، ما ناچار شدیم او را در آسایشگاه سالمندان بستری کنیم و هم اکنون در سن 95 سالگی هم چنان در آسایشگاه بسر می برد.
2- چگونه با مسایل سیاسی یا اجتماعی آشنا شده اید؟
57-3
ج- برادر من در رژیم گذشته دانشجوی مهندسی شیمی دانشگاه صنعی آریامهر سابق و شریف امروز و از فعالین دانشجویی بود. او در سال 1351 دستگیر و به مدت سه سال دوران محکومیت خود را در زندان قصر و قزل حصار گذراند. در آن دوره ما هر هفته یک روز به ملاقات او می رفتیم و در رفت و آمد به زندان های مختلف در جریان دادخواهی زندانیان سیاسی قرار می گرفتیم و این گونه بود که من با مسایل سیاسی آشنا شدم.
3- چه افرادی از خانواده شما مستقیم یا غیر مستقیم قربانی خشونت دولتی شده اند؟ این خشونت ها چه تاثیری بر زندگی شما و خانواده شما داشته است؟ 
ج- از خانواده ما برادرم مستقیما و ما غیرمستقیم قربانی خشونت دولتی شده ایم. این خشونت ها تاثیر مخربی بر زندگی تک تک اعضای خانواده ما داشت.
4- اگر خودتان یا اعضای خانواده به طور مستقیم آسیب دیده اید، لطفا موارد از جمله بازداشت، شکنجه، اعدام، قتل خیابانی، اخراج از کار و محل تحصیل، ممنوع الخروجی یا ترک اجباری کشور و ... را با توضیح بیان نمایید.
ج- بر ما آسیب های روحی زیادی وارد کردند و سختی های بسیاری کشیدیم. پس از کشتار سال 67، جمعه نزدیک به دهم شهریور هر سال مراسم سالگرد برگزار می شد و من هم می رفتم، پس از بازگشت به خانه آقای کاتوزیان از رادیو آزادی با من تماس می گرفتند و من هم اتفاق هایی که در خاوران رخ داده بود را گزارش می کردم و ایشان نیز این گزارش را از رادیو آزادی همان روز پخش می کردند. در پی این مصاحبه ها، دو بار از وزارت اطلاعات به من تلفن شد و دفعه دوم مرا به وزرات اطلاعات در خواجه عبدالله انصاری احضار کردند. باری دیگر به در خانه ما آمده بودند و سراغ مرا گرفتند، همسرم دم در رفته بود، به او گفته بودند ما از اداره گذرنامه آمده ایم. سوال هایی کرده بودند که همسرم گفته بود این سوال ها هیچ ربطی به اداره گذرنامه ندارد. همسرم کارت آن ها را خواست و روی کارت نوشته بودند:" تجسس برای افراد مشکوک". من آن موقع در تهران نبودم و بعد ساکی برای خود آماده کردم که اگر سراغ ام آمدند، آماده باشم که دیگر سراغ من نیامدند، ولی باز سال بعد که مصاحبه کردم مرا تلفنی احضار کردند. به دلیل این شرایط و فشارها بر خانواده، دو دخترم ناچار به ترک وطن شدند. بعد از داستان قتل های زنجیره ای به من تلفن زدند و یکی دو بار که گوشی را برداشتم، در پس زمینه قران پخش می شد و می گفتند:" توی خیابان نیایی، ما تو را می کشیم". هر بار که به خیابان می رفتم، نگران بودم و همسرم مرا همراهی می کرد. یک بار مطلب دکتر می رفتم، در کوچه باریکی یکی با موتور خاموش کیف ام را از روی دوش ام قاپید و می خواست در برود، ولی چون کیف ام حصیری بود، به بند پالتوی من وصل شد و همین طور مرا روی خیابان می کشید و من فریاد می زدم، بالاخره موتوری کیف را گرفت و رفت. در حالی که از دست ام خون می چکید و داد می زدم، یکی از همسایه ها بیرون آمد، بالاخره به همسرم خبر دادند و مرا به دکتر بردند و دست ام را پانسمان کردند و آمپول کزاز زدند. من در حالت شوک بودم و یک ماه در آسایشگاه روانی بستری شدم. همسرم پیش خانم کار رفت و قضایا را گفت، ایشان گفته بود، کسی که کیف ایشان را زده امنیتی بوده است. همسرم به اداره آگاهی می رود و جریان را می گوید ولی آنها گفته بودند:"موتوری را پیدا کنید تا ما ترتیب اش را بدهیم".
 5- اگر افرادی از خانواده شما در سی و چهار سال گذشته توسط عوامل دولتی در جمهوری اسلامی کشته شده اند، لطفا در مورد چگونگی و نحوه خبر رسانی به شما، نحوه تحویل گرفتن یا نگرفتن جنازه، نحوه اطلاع یابی از محل دفن و چگونگی مدفون شدن او و اینکه امکان برگزاری مراسم آزادانه در گورستان یا در منازل داشته اید یا خیر، توضیح دهید.
ج- وقتی برادر من کشته شد، آن زمان ما برای خبر گرفتن از او به لوناپارک مراجعه می کردیم و هر بار با وجودی که می دانستیم برادرم در زندان اوین بسر می برد، مامورین می گفتند ما از او خبری نداریم. لازم به یادآوری است که برادرم متاهل بود، اما فرزندی نداشت ولی همسر برادرم را هم زمان با رحیم دستگیر کردند. بنابراین مادر خانم او هم برای خبر گرفتن از دخترش به همان لوناپارک مراجعه می کرد. تا آنکه یک روز مادر زن برادرم به ما خبر داد که در مراجعه به لوناپارک چند کلمه ای بر روی بریده یک تکه روزنامه نوشته و به او دادند. ما آن را گرفتیم و در نهایت خوش خیالی به مادرم گفتم مثل اینکه می خواهند به ما ملاقات بدهند. یک ساک کوچک درست کن که حاوی مقداری پول، لباس و مایحتاج اولیه او باشد تا فردا به اتفاق مادر زن رحیم و شوهرم به دیدار رحیم برویم. اما مادر هم چنان غم زده بود و نمی دانم چرا من این همه خوشبین بودم. به هر حال راهی زندان اوین شدیم، وقتی به آنجا رسیدیم و ماشین را در پارکینگ روبروی زندان پارک کردیم، دیدم صف طویلی جلوی یک باجه کوچک تشکیل شده است. من با تکه روزنانه ای که بر روی آن نوشته شده بود" حاج آقای رمضانی جواب آورده اند نامه را شما بدهید!!!"، در انتهای صف ایستادم، وقتی نوبت من شد به پاسدار بچه سالی که پشت باجه ایستاده بود بریده روزنامه را دادم. او از من پرسید چه نسبتی با زندانی دارید، گفتم من خواهرش هستم گفت برو ته صف، وقتی آمدم به ته صف فکر کردم چرا مرا مجددا به ته صف فرستاد، اما باز هم با کمال ناباوری چیزی دستگیرم نشد. وقتی مجددا به جلوی گیشه رسیدم، همان سوال را کرد و من هم همان پاسخ را دادم و این بار نیز گفت برو ته صف، اینجا بود که به شوهرم گفتم نمی دانم چرا مرا مرتب به ته صف می فرستند. ایشان کاغذ پاره را از من گرفتند و در صف ایستادند تا نوبت شان رسید. در بازگشت از جلو باجه شوهرم را بسیار رنگ پریده و پریشان حال دیدم. وقتی به من رسید پرسیدم چه می گویند؟ شوهرم آهسته در گوش من گفت رحیم را کشته اند و گفته اند حق برگزاری هیچ گونه مراسمی را نیز ندارید. اما بهتر است قضیه را در اینجا به مادر نگوییم. من بسیار برآشفته شده و گفتم اتفاقا لازم است همین جا به مادر بگوییم و با صدای بلند فریاد زدم "مادر رحیم را کشتند". مادرم با شنیدن صدای من خود را به خاک انداخت، نمی دانم هیچ گاه منظره سر بریدن یک مرغ را دیده اید؟ وقتی مرغ را روی خاک رها می کنند آنقدر پرپر می زند تا جان از بدنش خارج شود. مادر من روی خاک افتاد و گویی پرپر می زد و گریه و فریادش را به آسمان بلند کرده بود ولی من اصلا نمی گریستم، فقط فریاد می زدم. "از شاه عبرت نگرفتید، به زودی به همان سرنوشت گرفتار خواهید شد". من خیلی داد و فریاد زدم و اعتراض کردم، اما در مقابل تمام این فریادها و پرسش های ما پاسخ آنها فقط سکوت بود و سکوت!
سپس به اتفاق مادرم به طرف ماشین حرکت کردیم، من داد می زدم ولی نمی توانستم گریه کنم هنگامی که به ماشین نزدیک شدیم به ناگهان کسی مرا از پشت گرفت، برگشتم به بینم که کیست دیدم یکی از همکاران سابق اداریم است. ایشان به من گفتند شما پشت فرمان ننشین و خودش پشت فرمان نشست و همگی به خانه برگشتیم. وقتی به خانه رسیدیم، دیدیم خانه در محاصره عده ای موتور سوار ریشوی حرب اللهی است. در منزل، مادرم خود را به زمین و زمان می کوفت و ضجه می کرد(مادرم روزها ضجه می زد و شبها با آمپول های خواب آور او را می خواباندیم. وقتی شوهرم پرسیده بود که جسد او کجاست؟ گفته بودند به بهشت زهرا مراجعه کنید، ضمنا گفته بودند برای گرفتن وصیت نامه همان روز به زندان مراجعه کنید، بعد از ظهر خواهرم به اتفاق شوهرم به زندان مراجعه کردند و وقتی خواهرم گفته بود که یادگارهای او را که عبارت از یک ساعت مچی و عینک اوست به ما بدهید. آنها گفته بودند:" اموال آن ملعون مصاده شده است". ما وقتی به بهشت زهرا مراجعه کردیم مسوول مربوطه دفتری را گشود که در آن دفتر شهادت برادرم هفتم آبان ذکر شده بود و علت مرگ را هم اصابت گلوله نوشته بودند. آنجا به ما گفتند باید بروید به جاده خراسان محلی به نام خاتون آباد وجود دارد که کشته شدگان در آنجا مدفونند و روی دیوار این گورستان با زغال شماره گذاری شده است. شما شماره 69 را بگیرید، 13 قدم به جلو بردارید، قبر برادرتان را پیدا می کنید. ما رفتیم و همان کار را کردیم و بر سر خاک اش نشستیم و آن جا را گل باران کردیم. وقتی قبر را به صورت تقریبی پیدا کردیم، کارگری با یک کیسه سیمان بردیم و گفتیم خاک های رویی را بکند و سیمان روی آن بریزد. پس از آن ما هر جمعه با ماشین من، گاهی به اتفاق شوهر و گاهی به اتفاق خواهرم گل می خریدیم و به زیارت مزار برادرم می رفتیم. اوایل بسیار تنها بودیم و خواهران زینب و برادران پاسدار مسلح بسیار اذیت مان می کردند. رفته رفته جمعیت مان بیشتر شد و هر سال به برگزاری مراسم یادبود عزیز از دست رفته می پرداختیم و عده زیادی از همان خانواده هایی که در گورستان با آنها آشنا شده بودیم دعوت می کردیم و می آمدند. در ابتدا دیدیم که روی دیوار سیمانی گورستان نوشته اند " لعنت آباد". ما آنجا را خاوران نامیدیم و من سرودی برای خاوران ساختم و روی نوار ضبط کردم و هم اکنون به صورت سی دی در اختیار دارم. از آن زمان ما آسیب های بسیاری دیدیم و دچار بیماری های مختلف شدیم که بدترین آن افسردگی بود و دختران مرا از کار اخراج و ناچار به ترک اجباری از کشور شدند.
در ابتدا با تمام تهدیدها و آزار و اذیت ها باز هم می توانستیم در گورستان یا در منازل مراسم برگزار کنیم و همه مان نیز این کار را می کردیم، اما از چند سال پیش به این سو، فشارها بیشتر و بیشتر شده است و حتی برای برگزاری مراسم در منازل نیز در امان نیستیم.
6- آیا تا به حال برای شرکت در مراسم یادبود کشته شده خود یا دیگر آسیب دیدگان تهدید یا بازداشت شده اید؟ اگر بلی، لطفا توضیح دهید.
ج- خیر.
7- اگر زندانی داشته اید، لطفا در مورد علت و نحوه بازداشت و شرایط بازجویی و زندان و دادگاه او بگویید. تا چه میزان امکان آن فراهم بود که از نحوه بازجویی و محاکمه عزیزان تان با خبر شوید؟
ج- تنها برادرم و همسر او را به زندان بردند و تاریخ بازداشت آنها 6 مهر 1360 و کشته شدن برادرم هفتم آبان همان سال بود یعنی بیش از یک ماه به او فرصت نداده بودند، اما همسرش به مدت 7 ماه در زندان بود و سپس آزاد شد. از شبی که رحیم را بردند، به ما ملاقاتی ندادند تا آن که خبر شهادت او را به ما دادند. ما هر روز به لوناپارک می رفتیم و پیگیر موضوع می شدیم ولی هیچ اطلاعی مبنی بر زنده بودن او به ما نمی دادند. در مورد نحوه بازجویی و محاکمه او نیز به ما هیچ اطلاعی ندادند.
8- به نظر شما چرا بسیاری از خانواده های آسیب دیده و خود آنها تمایل چندانی ندارند که در مورد رنج ها و زخم های خود بگویند و این دردها را در پستوی دل خود نگاه می دارند؟
ج- به گمان من تنها عاملی که باعث می شود خانواده های آسیب دیده این زخم ها و رنج ها را در پستوی دل خود نگاه دارند، ترس و وحشتی است که حاکمان ظلم وجور در دل آنها کاشته اند.
9- به تجربه می دانیم زمانی که آسیبی به ما وارد می شود، تمایل داریم افرادی که به ما آسیبی رسانیده اند، پاسخ گوی اعمال خود باشند. شما چه راه هایی را برای پاسخ گو کردن عوامل دولتی مناسب می دانید؟
ج- در حال حاضر با وجود جمهوری اسلامی، هیچ راه حلی برای پاسخ گو کردن این عوامل وجود ندارد.
10- آیا در اعتراض به نقض حقوق شهروندی خود و خانواده به مراجع دولتی شکایت کرده اید؟ اگر بلی، لطفا در مورد مراحل کار و پاسخی که دریافت کرده اید بگویید. اگر خیر، لطفا دلایل را ذکر نمایید. 
 
ج- من معتقدم از کسانی که حق و حقوق شهروندی ما را نقض کرده اند، شکایت بردن به خود آنها کاری بیهوده است، ولی در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی در سال 1378 شکواییه ای به دفتر ایشان تسلیم نمودم. این نامه حاوی حق شهروندی ما در مورد نابسامانی های موجود در خاوران اعم از اجازه گذاشتن سنگ گور و کاشتن گل و گیاه و درخت و این که چه کسانی در آن جا دفن شده اند و مشخص کردن قبرهای تک نفره که با خاک یک سان شده بود، به طوری که من قبر برادرم را نمی توانستم پیدا کنم و رونوشت آن را به شورای شهر تهران که رییس آن حجاریان بود و کمیسیون اصل 90 مجلس دادم، اما متاسفانه از هیچ کدام از این نهادها هیچ گونه جوابی دریافت نکردم. تنها یک نامه کوتاه از کمیسیون اصل نود دریافت کردم که نوشته بودند:" موضوع این گورستان از حدود اختیارات اصل نود خارج است". طبق اطلاعی که یافتم خاتمی نیز روی نامه نوشته بود: رییس شورای امنیت ملی، موضوع رسیدگی شود، ولی هیچ پاسخی به ما ندادند. در سال 1381 نامه دیگری با جمعی از خانواده ها به شورای شهر تهران دادیم و رونوشت آن را برای دفتر آقای خاتمی، کمیسیون اصل 90 و خبرگزاری های ایسنا و ایرنا و هم چنین روزنامه های نوروز، حیات نو، ایران و بنیان فرستادیم، ولی باز هم پاسخی دریافت نکردیم. (تصویر این نامه تقدیم می گردد).   
11- آیا تا به حال برای پیگیری آسیب های وارده به اعضای خانواده خود تهدید و بازداشت شده اید؟ اگر بلی، لطفا توضیح دهید.
ج- همان طوری که در بالا گفتم، تهدیدهای تلفنی و احضار به وزارت اطلاعات و بازجویی های آزار دهنده پس از انجام مصاحبه ها با رادیو آزادی در مورد مراسم سالگرد فاجعه ملی سال 67. سوال های آنها عبارت از این بود که شما چرا با رادیو آزادی که یک رادیوی ضد انقلاب است، مصاحبه می کنید یا می گفتند این مصاحبه ها چه نفعی به حال شما یا خانواده های دیگر دارد. من هم می گفتم :"وقتی شما برادر مرا کشتید، من هم دیگر یک ضدانقلاب هستم، یا می گفتم نفع اش این است که پس از مصاحبه های من، شما از بهاییان خواستید که یک دیوار 8 سانتی متری بین گورهای عزیزان ما و بهاییان احداث کنند و دیگر نگران نیستیم که بهاییان جنازه های شان را بر روی عزیزان ما دفن کنند." البته در جریان آشنایی با بهاییان آنان را انسان هایی بسیار شریف و دارای اصول انسانی یافتیم و مطمئن بودیم که آنان چنین کاری را نخواهند کرد، ولی با مرگ هر بهایی و کندن خاکی برای دفن آنها، ما این نگرانی را داشتیم که نکند مرده های شان را بر روی عزیزان ما دفن کنند و به این شکل جسدهای عزیزان ما سر به نیست شود. البته وزارت اطلاعات به کلی منکر احداث این دیوار می شد.
12- آیا در اعتراض به آسیب هایی وارده به خود با دیگر آسیب دیدگان در جمهوری اسلامی همراه بوده اید؟ اگر بلی، لطفا در مورد زمان، چگونگی و مشکلات و پیامدهای آن توضیح دهید.  
ج- بله. یک بار نامه شکایت آمیزی به دفتر سازمان مل در تهران بردم، دوبار هم هنگامی که گالین دوپل فرستاده سازمان ملل برای رسیدگی به وضع حقوق بشر در ایران آمده بود، به اتفاق تعدادی از خانواده ها به دفتر سازمان ملل واقع در میدان آرژانتین رفتیم، اما پیش از آن که بتوانیم گالین دوپل را ببینیم، همه ما را کتک زدند و اسناد و مدارک ما را هم ربودند. بار دوم هم که کاپیتورن برای رسیدگی به وضع حقوق بشر به ایران آمده بود، ما همگی برای دیدار با ایشان در جاده خاوران تجمع کردیم، اما به ناگهان دیدیم که یک مینی بوس پر از خواهران زینب به داخل خیابان منتهی به گورستان خاوران پیجیدند. پرچم مشکی هم از شیشه های مینی بوس بیرون بود و شعار مرگ بر منافق می دادند و می رفتند و ما حدس می زدیم که احتمالا این خواهرها بر سر گورهای عزیزان ما خواهند نشست و خود را به جای خانواده ها جا خواهند زد و از این که فرزندان ناخلف شان به دست جمهوری اسلامی کشته شده اند، ابراز خرسندی خواهند کرد.
هنگامی که فاجعه ملی در سال 67 رخ داد، شعر گونه ای نوشتم و به دست مادرم دادم تا ضمن راه رفتن روی گورهای دسته جمعی خاوران آن را بخواند و ازخانواده ها بخواهد که اگر موافق هستند، روز 5 دی ماه 67 همگی سر ساعت 9 بامداد جلوی در دادگستری جمع شوند. متن کامل شعر را به یاد نمی آورم، اما مضمون آن این گونه بود: آمده ام تا شجاعت تان را وام بگیرم و به چرایی مرگ خونین شما بروم.
من و مادرم پیش از ساعت 9 در اطراف خیابان سور اسرافیل بودیم. هنگامی که جلوی دادگستری رسیدیم ناگهان حدود 80 نفر از مادران و خواهران داغدیده که در همان حول و حوش بودند، همه باهم جلوی دادگستری در صف 4 نفره جمع شدیم. ما نه پلاکارد داشتیم و نه شعار می دادیم. ما در پیاده روی منتهی به کاخ دادگستری تجمع کرده بودیم. در این هنگام گویا آرام آرام خبر به اغیار رسید و پاسداران و کمیته چی ها سر رسیدند، با ماشین های بدون پنجره و پشت و پیش بسته. در واقع با ماشین حمل و نقل زندانیان بودند.
وزارت دارایی درست رو به روی ما و آن دست خیابان بود. کارمندان این وزارتخانه شاهد تجمع ما بودند. کمیته هم بیکار ننشست و جلوی ما حصاری آهنین کشید. البته حصاری نرده ای بود و بعد هم خیابان را از دو سو بستند. پیاده ها به ما نزدیک می شدند و می پرسیدند که چرا اینجا جمع شده اید؟
ماهم داستان کشتار جمعی زندانیان را به آنها توضیح می دادیم و به این ترتیب با عده ای از رهگذران که از همه جا بی خبر بودند، ارتباط برقرار کرده و دست به افشاگری می زدیم و داستان کشتار دسته جمعی فرزندان، پدران، خواهران و مادران مان را به آنها منتقل می کردیم. بعد هم تعداد بیشتری ماشین کمیته آمد. آنها مسلح بودند. یکی از کمیته چی ها که قیافه دریده ای هم داشت، خطاب به جمعیت گفت: هرچه زودتر پراکنده شوید. من که در صف جلو بودم، گفتم تا حالا ما از شما می ترسیدیم . ولی حالا می بینیم که شما از ما می ترسید. همه نوع ماشینی برای ارعاب ما آورده اید. بروید یک تانک هم بیاورید تا تجهیزات تان تکمیل شود. گفت خفه شو! گفتم باشه خفه می شوم. آخر شما از تجمع 80 نفر زن بی سلاح و بی دفاع بسیار ترسیده اید. یکی از پاسدارها که پسرک جوانی بود، به من نزدیک شد و گفت از ما چه می خواهید؟ نامه ای را که یکی از خانواده ها آورده بود، نشانش دادم و گفتم می خواهیم این نامه دادخواهی مان را به دادگستری تسلیم کنیم و رسیدش را بگیریم. بخشی از نامه را خواند و گفت من می برم و به دادگستری می دهم و رسیدش را برایتان می آورم. البته گفته بود همین جا بمانید تا من رسیدش را بیاورم .
 57-1
ما از ساعت 9 صبح تا ساعت 11 آنجا بودیم. یک ماشین رنو ضمن رد شدن از جلوی صف ما از داخل ماشین فیلم برداری می کرد.گزارش گری هم از رادیو بی بی سی آمد و علت تجمع ما را پرسید. در میان جمع چون من انگلیسی صحبت می کردم، جلو رفتم و رویدادی را که بر سر خانواده ها آمده بود توضیح دادم. بعد هم خبرنگاری از آساهی ژاپن آمد و به او هم توضیح دادم.دیگر می رفت که ساعت 11 شود که کمیته چی ها با قیافه هایی درنده و با تشدد از ما خواستند تا محل را ترک کنیم و به ناگهان دیدیم که ما را با دو ردیف دیوار گوشتی مسلح که در طول صف ما تشکیل داده بودند، محاصره کردند. من در طول صف مان خم شده و به زیر رفته و از همه خواستم که همگی به طرف ترمینال اتوبوس های توپخانه حرکت کنند و خواهش کردم که هیچ کس از این صف جدا نشود وگرنه ما مسئول جان آنها نمی توانیم باشیم.
 
آری ما به حرکت آمدیم، اما از میان ما دو زن جوان جدا شدند و برای آنکه راه شان را نزدیک کنند به طرف پارک شهر رفتند، که بلافاصله یک بنز کمیته با چند نفر سرنشین به آنها نزدیک شده و صحبت هایی با آنها کردند. البته ما نمی شنیدیم که چه می گویند و چه می شنوند؟ آنها را سوار ماشین کمیته کرده و با خود بردند. در این هنگام مادر آبکناری پیش من آمد و گفت پروانه جان آن دو نفر را بردند. گفتم من که گفته بودم از صف ما جدا نشوید. از دست من در این مورد کاری بر نمی آید. البته قبلا" به همه گفته بودم، اگر از جمع ما کسی را دستگیر کردند و به زندان بردند، ممکن است اتهام بزنند که پشت این حرکت تشکیلاتی است، اما ما می دانیم که این چنین نیست. خود آنها با کشتن بچه ها ما را به هم نزدیک و متشکل کرده اند.
آن دوزن جوان پس از دو ماه به خاوران آمدند و گفتند ما را دو ماه در سلول های جداگانه در اوین نگاه داشتند و هر روز بازجویان از ما می خواستند که نام تشکیلاتی را که شما را سازمان داده بگویید. ما هم می گفتیم عزیزانی که به دست شما کشته شده و در خاک خاوران مدفون اند ما را سازمان داده اند. همان شب گزارش این تجمع از رادیو بی بی سی پخش شد. 
70 
 
13- آیا شما با این نظر موافقید که می گویند: "افراد آسیب دیده با هر گرایش سیاسی و اجتماعی که باشند، خانواده ها حق دارند بدانند آنها چرا و چگونه کشته شده اند، چه کسانی در قتل آنها سهیم بوده اند، چرا جسد آنها را تحویل نمی دهند، چرا در گورهای بی نام و نشان دفن می کنند و چرا حق برگزاری مراسم آزادانه را از خانواده ها سلب می کنند". لطفا دلایل موافقت یا مخالفت خود را توضیح دهید.
ج- بله من با تمام نظریات شما در بند 13 موافقم. همه این حقوق از آن ماست ولی چه کنیم که با دولتی روبرو هستیم که هیچ حق و حقوقی را برای شهروندان اش قایل نیست.
14- به عنوان یک خانواده آسیب دیده چه انتظاری از جمهوری اسلامی برای پاسخ گویی و برقراری عدالت داشته اید؟ اگر انتظاری داشته اید، لطفا توضیح دهید به چه میزان این انتظارات برآورده شده است.
ج- من از قاتل بهترین فرزندان این ملت چه انتظاری می توانم داشته باشم. جمهوری اسلامی به هیچ وجه نمی تواند عدالت را برقرار کند.
15- آیا در اعتراض به نقض حقوق شهروندی خود به سازمان ها و نهادهای بین المللی شکایت کرده اید؟ اگر بلی، لطفا در مورد مراحل کار و پاسخی که دریافت کرده اید توضیح دهید. اگر خیر، لطفا دلایل آن را توضیح دهید.
ج- خیر.
16- به عنوان یک خانواده آسیب دیده چه انتظاری از نهادها و سازمان های بین المللی حقوق بشری از جمله: گزارشگران ویژه سازمان ملل، عفو بین الملل، فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر و غیرو برای حمایت از خود داشته اید؟ اگر انتظاری داشته اید، لطفا توضیح دهید به چه میزان این انتظارات برآورده شده است.
ج- متاسفانه باید بگویم که این گونه سازمان ها و نهادها چون بازوی اجرایی ندارند، نمی توان انتظار زیادی از آن ها داشت. به یاد داشته باشیم که ما بشر جهان سومی هستیم. ولی این سازمان ها و نهادها هم به وظایف خود در مورد نقض حقوق بشر به هیچ وجه رسیدگی نکردند. آنها نشستند و خوردند و برخاستند.
17- به عنوان یک خانواده آسیب دیده چه انتظاری از سازمان ها و مدافعان حقوق بشر و سازمان های سیاسی ایرانی برای حمایت از خود داشته اید؟ اگر انتظاری داشته اید، لطفا توضیح دهید به چه میزان این انتظارات برآورده شده است.
ج- همان طور که در بالا گفتم، به سازمان ها و مدافعان حقوق بشر و سازمان های سیاسی هیچ گونه امیدی نمی توان بست. از جمله خانم عبادی که جایزه صلح نوبل را برد، ما خانواده های داغدار به دیدارش رفتیم و گفتیم: از شما نمی خواهیم که به دنبال انتقام جویی باشید، از شما انتظار داریم که به عنوان برنده جایزه صلح نوبل حداقل به گورستان خاوران سر بزنید و ببینید که ما چه وضعتی داریم، ولی ایشان حتی این کار را هم نکرد. گروه های سیاسی که فرزندان ما وابسته به آن گروه ها بودند نیز هیچ اقدامی حتی با حرف در جهت تسکین ما انجام ندادند و ما را به حال خودمان رها کردند و هیچ کس از ما نپرسید درد شما چیست.  
18- به نظر شما چه تفاوتی میان جنایتی که چهار سال قبل، ده سال قبل، بیست سال قبل و یا سی سال قبل انجام شده است، وجود دارد؟ به عنوان مثال آیا کشتار خیابانی در سال 88 با کشتن انسان ها به طرق دیگر از جمله در زندان زیر شکنجه یا اعدام و یا ترورهای حکومتی تفاوت دارد؟ لطفا توضیح دهید.
ج- به نظر من جنایات حکومتی از بدو انقلاب تا هم اکنون در زندان ها با کشتار خیابانی در سال 88 تفاوت ماهوی دارد. به این معنا که تکلیف قربانیان سال 88 و کشته شدن آنها در کف خیابان بسیار عریان بود. البته در سال 88 نیز عده زیادی در خیابان ها دستگیر و هنوز نیز در زندان ها بسر می برند و همین زندانیان به عناوین گوناگون بیمار شده و در زندان جان می دهند. به عبار دیگر به جای اعدام، آنها بر اثر شکنجه و بیماری های مختلف و عدم دسترسی به دارو و درمان در زندان می میرند. بهر حال کشتن انسان ها به هر شکلی نادرست و منفور است و حکومت حق ندارد که انسان های معترض را با هر عقیده و مرامی که دارند بکشد و یا به زندان بیاندازد و شکنجه کند. از این نظر کشتن انسان ها با همدیگر تفاوتی ندارد. ولی کشتار سال 88 عریان بود و همه به چشم خود دیدند ولی کشتار زندانیان در خفا انجام می شود.
 19- آیا شما با این نظر موافقید که می گویند: "برخی از اعضای گروه های سیاسی مسلح بوده اند و برخی در ترور حکومتی ها نیز دست داشته اند و برای همین حکومت حق داشته آنها یا وابستگان آنها را بکشد" اگر با این نظر موافقید، آیا آنها حق نداشتند که در دادگاهی عادلانه و علنی محاکمه شوند و از خود دفاع کنند؟ اگر نظر دیگری دارید لطفا توضیح دهید.
ج- البته بعضی از گروه های سیاسی مسلح بودند و برخی در ترور حکومتی ها از جمله امامان جماعت دست داشته اند، اما حکومت می بایستی با آنان به گونه ای دیگر و انسانی رفتار می کرد. بدین معنی که آنان را دستگیر و در دادگاه های عادلانه و علنی محاکمه کند و به آنان اجازه دفاع از خود را بدهد. 
20- به نظر شما چرا برخی از مدافعان حقوق بشر ترجیح می دهند از آسیب های وارده در سال 88 بگویند و علاقه ای به بازگویی جنایت های دیگر سال ها و بخصوص دهه شصت را ندارند؟ لطفا توضیح دهید.
ج- من فکر می کنم چون کشتار در سال 88 بسیار علنی و عریان بود و مدافعان فیلم ها و ویدیوهای مستند آن را که بسیار تکان دهنده نیز بود، به چشم خود دیده اند بیشتر ترجیح می دهند از آن آسیب ها سخن بگویند، اما همان طور که می دانید جنایات دیگر سال ها بخصوص دهه 60 نه تنها به صورت ویدیو کلیپ ها به خارج از ایران راه نیافت، بلکه تماما به صورت پنهانی در زندان ها انجام شد. در دورانی که خفقان بود و حتی ما حق صحبت کردن نداشتیم و نه ماهواره و اینترنت بود و جو پنهان کاری نیز غالب بود، حتی برخی از ما کشته شدن بچه های مان را در دل خودمان پنهان می کردیم. 
21- به نظر شما اینکه برخی از خانواده ها و دادخواهان تلاش می کنند تا برای دانستن حقیقت گذشته را واکاوی کنند، کار درستی است یا باید گذشته را به فراموشی سپرد و تنها به حال و آینده نگاه کرد؟ لطفا توضیح دهید.
ج- بله بسار کار درستی است و گذشته را نباید به فراموشی سپرد و ممکن است این خانواده ها هر کدام به میل و اراده خود این جنایات را ببخشند، اما گمان نمی کنم هیچ کدام از آن ها این جنایات را فراموش کنند. من به شخصه مایلم که آمرین و عاملین این کشتارها در دادگاهی عادلانه و علنی و با حضور هیات منصفه و خانواده های آسیب دیده محاکمه شوند. در اینجا لازم به یادآوری است که شخصا با اعدام مخالف ام. چون معتقدم که اعدام موجب باز تولید خشونت می شود.
22- آیا شما با این نظر موافقید که می گویند بهتر است خانواده های آسیب دیده در سی و چهار سال گذشته برای دادخواهی با همدیگر همراه شوند؟ لطفا دلایل موافقت یا مخالفت خود را توضیح دهید.
ج- بله موافقم، اما متاسفانه نمی توان همه خانواده ها را با توجه به نظریات متفاوتی که با یکدیگر دارند، همراه کرد.
23- به نظر شما چه عواملی برای پاسخ گو کردن مسوولان حکومتی موثر است؟ شکایت قانونی یا افشاگری یا عوامل دیگر؟ لطفا توضیح دهید.
ج- به نظر من به هیچ وجه نمی توان مسوولان حکومتی را پاسخ گو کرد، در حکومتی ایدئولوژیک چگونه ممکن است مسوولان خود را در مقابل مردم مسوول بدانند. البته شکایت قانونی در صورتی که به دست مدافعان حقوق بشر برسد، ممکن است موثر باشد. افشاگری هم می تواند محلی از اعراب داشته باشد در صورتی که مردم ما دست از بی تفاوتی بردارند.
24- اگر زمانی دادگاهی علنی و عادلانه تشکیل شود و مسوولان این جنایت ها محاکمه شوند، نظر شما در مورد نحوه انجام دادگاه و مجازات آنها چیست؟
ج- در حال حاضر و با وجود جمهوری اسلامی چنین امیدی بیهوده است، اما اگر پس از این حکومت، چنین دادگاهی تشکیل شود، با توجه به اینکه من حقوق دان نیستم اما فکر می کنم دادگاه باید علنی، عادلانه و با حضور هیات منصفه و نمایندگان آسیب دیدگان تشکیل شود. آن دادگاه تبعا مجازات آنها را تعیین خواهد کرد. مایلم باز هم مخالفت خود را با اعدام بیان کنم.
25- آیا می دانید که در ایران و سایر کشورها، بسیاری موافق مجازات اعدام هستند و بسیاری دیگر از جمله مادران پارک لاله این مجازات را غیر انسانی می دانند، نطر شما در این مورد چیست؟
ج- البته می دانم که در ایران و بسیاری کشورهای دیگر، مردم موافق مجازات اعدام هستند، اما همان طور که در بندهای قبلی نظر خود را در مورد اعدام اعلام کردم از نظر من مجازات اعدام مجازاتی غیرانسانی است و موجب بازتولید خشونت می شود.
26- آیا گفت و گوهایی که پیرامون دادخواهی در سایت مادران پارک لاله    www.mpliran.orgانجام شده است را دیده اید؟ اگر بلی، لطفا نظرتان را در مورد این نوع گفت و گوها بگویید، اگر پیشنهادی نیز برای ادامه آن دارید، بفرمایید.
ج- بله، دیدم گمان می کنم بهتر است این گفت و گوها را با آسیب دیدگانی که در ایران زندگی می کنند ادامه دهید.
27- آیا برای دانستن حقیقت و برقراری عدالت با دیگر خانواده های آسیب دیده ارتباط برقرار کرده اید؟ اگر بلی، لطفا توضیح دهید که این ارتباط چگونه بوده است.
ج- بلی، من به لحاظ بیماری های دوران پیری تنها از طریق تلفن با آنان در ارتباط هستم. 
28- به نظر شما پیگیری خانواده ها چه تاثیری بر روی دانستن حقیقت و جلوگیری از تکرار جنایت داشته است؟
ج-  شاید پی گیری خانواده ها تاثیری بر روی دانستن حقیقت داشته باشد، اما متاسفانه همان طور که از چهار سال پیش تا به امروز و به ویژه از زمان ریاست جمهوری آقای روحانی شاهد بوده ایم، از تکرار جنایت پیشگیری نشده است.
29- به نظر شما برای دانستن حقیقت و برقراری عدالت چه کارهایی می توان انجام داد؟
ج- به نظر من برای آگاه کردن جامعه در هر کجا که هستیم ،مثلا در داخل تاکسی، در مترو یا در اتوبوس، با داشتن یک ماژیک در دست و نوشتن آنچه که ما بر آن آگاهیم اما دیگران راجع به آن چیزی نشنیده اند،  می توانیم مردم را از بی تفاوتی تا حدودی خارج کرده و وجدان آن ها را بیدار کنیم. این حکومت باید پاسخ گو باشد ولی حکومت موجود پاسخ گو نیست، برای این که حکومتی پاسخ گو باشد باید جامعه ای دموکراتیک به وجود بیاوریم. در درجه اول باید در خانه و خانواده دموکراسی رعایت شود. از آن جایی که دیکتاتوری را در داخل خانواده موقوف کنیم و خودمان دموکراتیک عمل کنیم، آن گاه می توان امید داشت که جامعه هم به سوی دموکراسی و عدالت پیش برود.
30- به نظر شما برای جلوگیری از تکرار خشونت و جنایت چه کارهایی می توان انجام داد؟
ج- با ایجاد نهادهای غیردولتی که نظارت بر کار حاکمیت داشته باشند و ضمنا بازوی اجرایی هم داشته باشند و دولت ها هم در مقابل این نهادها پاسخ گو باشد. قوانین باید به نوعی نوشته شود که مردم بتوانند در سایه قوانین دموکراتیک و اجرای این قوانین حرف خود را به پیش ببرند. به نظر من حاکمیت موجود به هیچ وجه تن به عدم تکرار خشونت نمی دهد.  اما می توانیم برای جلوگیری از تکرار خشونت و جنایت، حدااقل در محدوده خانواده های خود بهتر عمل کنیم. از آنجایی که خانواده واحد جامعه است بسیاری از خشونت ها و جنایت ها در داخل خود خانواده ها صورت می گیرد. بیاییم از منش دیکتاتوری در داخل خانواده های مان دست برداریم.
خانم میلانی گرامی، از اینکه برای کشف حقیقت با ما همراه شده اید، سپاس گزاریم. خواهشمندیم، اگر نکته ای هست که تمایل دارید راجع به آن بیشتر بگویید یا پیشنهادی دارید بفرمایید. امید با همراهی شما بتوانیم در مسیر دادخواهی حرکت و به برقراری عدالت کمک کنیم.                                                   
 
 
24 آذر 1392
 
 
 
 
 
 
 

چاپ ایمیل

تماس با البرزنیوز

payam

لطفن برای فرستادن پیام، پیشنهاد و نظر خود برای البرز نیوز از این بخش استفاده نمایید.

ارسال به شبکه های اجتماعی

FacebookMySpaceTwitterDiggDeliciousStumbleuponGoogle BookmarksRedditNewsvineTechnoratiLinkedinRSS FeedPinterest
Pin It